حسن ابراهيم حسن ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

178

تاريخ الإسلام ( تاريخ سياسى اسلام ) ( فارسى )

ببريم پيغمبر گفت : روز بعد بيائيد . پس از آن بوسيله وحى آسمانى خبر يافت كه كسرى درگذشته و پسرش شيرويه بجايش نشسته است . روز بعد فرستادگان باذان بيامدند . پيغمبر اينخبر را بدانها داد ، گفتند : اينخبر را از زبان تو بنويسيم و بپادشاه يمن خبر دهيم . گفت : آرى به دو از قول من خبر دهيد و بگوئيد كه قلمرو دين من و نفوذ من همانند ملك كسرى گسترده خواهد شد و به دو بگوئيد كه اگر اسلام بياورى در حكومت خود بجا خواهى ماند . فرستادگان باذان به يمن برگشتند و آنچه را شنيده بودند با او بگفتند . باذان گفت به خدا اينسخن نشان ميدهد كه اين مرد پيغمبر است . اكنون منتظر ميمانيم ، اگر سخنش راست بود كه او پيغمبر است و گرنه دربارهء او تصميم ميگيريم . چيزى نگذشت كه نامهء شيرويه بباذان رسيد و به دو خبر داد كه كسرى درگذشت و همين كه نامه من به تو رسيد مردم را باطاعت من درآر و دربارهء مردى كه كسرى به تو نوشته بود سخت مگير تا فرمان من به تو برسد . وقتى نامه بباذان رسيد گفت اين مرد پيغمبر است و اسلام آورد و ايرانيانى كه با وى در يمن بودند مسلمان شدند . نظر مرگليوث در بارهء اين نامه مرگليوث گمان دارد جاسوسان پيغمبر از رخدادهاى مهم بسرعت براى او خبر ميآوردند و بعيد ميداند كه فرستادگان باذان به سبب سخن پيغمبر از انجام وظيفه خود دست برداشته باشند و از جلب وى چشم پوشيده باشند . مىگويد : اگر تاريخ درگذشتن كسرى درست باشد ، تنها فرضى كه ميتوان كرد اينست كه چون در نتيجه انتقال سلطنت هرج و مرجى در اوضاع رخ داده بود جاسوسان پيغمبر از قضيه خبردار شدند و خبر درگذشتن كسرى را به پيغمبر رسانيدند . مرگليوث گمان دارد كه نامهء پيغمبر اصلا بدست كسرى نرسيده است . گويا مرگليوث فراموش كرده كه پيغمبر در همان روز كه كسرى درگذشته بود با آنكه